خمار شب

مشخصات بلاگ
خمار شب
آخرین مطالب

۹ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

یقینا خونه هایی که ما زمان بچگی با بالش و پشتی می ساختیم

از مسکن مهر مقاوم تره...!


انسان بزرگ در هر شرایطی بزرگ خواهد بود و بزرگی خودش را نشان خواهد داد

درود بر تو جواد خیابانی

  • نسیم ....

  • نسیم ....

                                 به ساعت نگاه کردم6:20صبح بود.دوباره خوابیدم،بعد بلند شدم

به ساعت نگاه کردم6:20صبح بود

فکرکردم هواکه هنوزتاریکه حتما دفعه اول ساعت رو اشتباه متوجه شدم ،خوابیدم

وقتی بلند شدم هوا روشن بود ولی ساعت باز هم6:20صبح بود

سراسیمه بلند شدم باورم نمیشد که ساعت مرده باشد!

به این کار ها عادت نداشت،من هم توقع نداشتم،بعضی از آدمها هم مثل ساعت ها هستند

مرتب ،همیشگی آنقدر صبور دورت میچرخند که چرخیدنشان را حس نمی کنی

بودنشان برایت بی اهمیت می شود،همینطور بی ادعا میچرخند

بی آنکه بگویند باطریشان درحال تمام شدن است

بعد یک دفعه روشنی روز خبر میدهد که او دیگر نیست

قدر این آدمها را باید بدانیم

قبل از6:20

پ.ن:همه ی ما برای تک تک لحضه هایی که

باید حسمون رو به همدیگر میگفتیم ولی نتوانستیم و سکوت کردیم

به خودمون مدیونیم تا فرصت باقیست ...

به ساعت نگاه کردم6:20صبح بود.دوباره خوابیدم .بعدبلند شدم.به ساعت نگاه کردم6:20صبح بود

فکرکردم هواکه هنوزتاریکه حتما دفعه اول ساعت رو اشتباه متوجه شدم ،خوابیدم

وقتی بلند شدم هوا روشن بود ولی ساعت باز هم6:20صبح بود

سراسیمه بلند شدم باورم نمیشد که ساعت مرده باشد!

به این کار ها عادت نداشت،من هم توقع نداشتم،بعضی از آدمها هم مثل ساعت ها هستند

مرتب ،همیشگی آنقدر صبور دورت میچرخند که چرخیدنشان را حس نمی کنی

بودنشان برایت بی اهمیت می شود،همینطور بی ادعا میچرخند

بی آنکه بگویند باطریشان درحال تمام شدن است

بعد یک دفعه روشنی روز خبر میدهد که او دیگر نیست

قدر این آدمها را باید بدانیم

قبل از6:20...



khomarshab.blog.ir

به ساعت نگاه کردم6:20صبح بود.دوباره خوابیدم .بعدبلند شدم.به ساعت نگاه کردم6:20صبح بود

فکرکردم هواکه هنوزتاریکه حتما دفعه اول ساعت رو اشتباه متوجه شدم ،خوابیدم

وقتی بلند شدم هوا روشن بود ولی ساعت باز هم6:20صبح بود

سراسیمه بلند شدم باورم نمیشد که ساعت مرده باشد!

به این کار ها عادت نداشت،من هم توقع نداشتم،بعضی از آدمها هم مثل ساعت ها هستند

مرتب ،همیشگی آنقدر صبور دورت میچرخند که چرخیدنشان را حس نمی کنی

بودنشان برایت بی اهمیت می شود،همینطور بی ادعا میچرخند

بی آنکه بگویند باطریشان درحال تمام شدن است

بعد یک دفعه روشنی روز خبر میدهد که او دیگر نیست

قدر این آدمها را باید بدانیم

قبل از6:20...



khomarshab.blog.ir

به ساعت نگاه کردم6:20صبح بود.دوباره خوابیدم .بعدبلند شدم.به ساعت نگاه کردم6:20صبح بود

فکرکردم هواکه هنوزتاریکه حتما دفعه اول ساعت رو اشتباه متوجه شدم ،خوابیدم

وقتی بلند شدم هوا روشن بود ولی ساعت باز هم6:20صبح بود

سراسیمه بلند شدم باورم نمیشد که ساعت مرده باشد!

به این کار ها عادت نداشت،من هم توقع نداشتم،بعضی از آدمها هم مثل ساعت ها هستند

مرتب ،همیشگی آنقدر صبور دورت میچرخند که چرخیدنشان را حس نمی کنی

بودنشان برایت بی اهمیت می شود،همینطور بی ادعا میچرخند

بی آنکه بگویند باطریشان درحال تمام شدن است

بعد یک دفعه روشنی روز خبر میدهد که او دیگر نیست

قدر این آدمها را باید بدانیم

قبل از6:20...



khomarshab.blog.ir

  • نسیم ....

در ضلع شرقی مسجد جامع بازار تهران غذا فروشی بود

که بالای پیشخوان دکانش نوشته بود:نسیه وجه دستی

داده میشود،حتی جنابعالی به قدر قوه...

هر وقت کودکی برای بردن غذا برای صاحبکارشمی آمد.

لقمه ای چرب و لذیذ از گوشت و کباب و ته دیگ زعفرانی

بر دهانش می گذاشت و می گفت:"مبادا صاحبکارش به او از این غذا ندهد

و چشمش به این غذا بماند و من شرمنده خدا بشوم!"

این کاسب نمونه حاج میرزا عابد نهاوندی بود معروف به مرشد چلویی

پیرمردی بلند قامت با چهره ای نورانی و محاسنی سفید...خدایش رحمت کند

پ.ن:اگر در هر پست و مقامی هستیم و یا هیچ نداشته باشیم

باز میتوانیم مانند انسانی واقعی زندگی را به سرانجام رسانیم

انسانی که بوی ناب انسانیت میدهد...

  • نسیم ....
  • نسیم ....

ننه اصغر بلند شو آفتاب بالا اومده به خدا تا صبح از سوزسرما سگ لرزه زدم

علاءالدین یه قطره نفت نداره،هیچی واسه خوردن تو خونه نیست

پاشو ننه چشمم به تو خوشه بعد از عزیز آقا پدر خدابیامرزت بشی

مَردم،سایه ی سرم،اصغر با چشمانی نیمه باز از داخل پیاله ی

کنار تشکش آبنبات قیچی رو برداشت

وشروع کرد به لیس زدن آبنبات و در همون حالت گفت

ننه تو چه میدونی عاشقی چیه؟!

دیشب که رفته بودم بقالی زیر گذر آبنبات بخرم تا کام

زهرماریمو کمی شیرین کنم،هیچی تلخ تر از این نبود که

فریده دختر ماه طلعت خانم که عاشقش بودم و

آبستن دیدم اومده بود کشک بخره

جعفر بقال میگفت ویار کشک داره هر روز یه کاسه کشک می خوره.

وآهی کشید و گفت:ای دل غافل هی دست دست کردم دوست خودم

ایرج چرتی با اون پیکان گوجه ای رنگش چطوری مخ فریده رو زد!

پ.ن:بخش هایی از رمان (زندگی در چهارباغ)

به نوشته ی نسیم

  • نسیم ....

سر راه که دارید میرید برای عزاداری سروروسالار شهداء امام حسین(ع)

کمی هم بد نیست برای فرهنگ به تاراج رفته ی خودتونم اشکی بریزید!!!

  • نسیم ....

زمان هردورا برد

هم بادبادکم را

هم کودکی هایم را

ومن

نخ خاطره ها

در دستم گره خورده به جایی در،

گذشته ها

:)عکس هایی از کودکیم که باتازگی به دستم رسیده و از دیدنشان بسیار لذت بردم:)

  • نسیم ....

شاد بودن هنر است،که من آن را دارم

واز آن زیباتر هنر انسانیست،که تو آن را داری

سیب بودن هنر است،که من آن را دارم

واز آن زیباتر ،هنر کاشتن سیب خداست

که تو آن را داری،سبز بودن هنر است

که من آن را دارم،واز آن زیباتر هنر عاشقی است

که تو آن را داری،هم زبانی هنر است

که من آن را دارم،واز آن زیباتر هنر همدلی است

که تو آن را داری

هنرت را به من آموز که این بی هنری

رسم این جامعه وحشی پوسیده شده

وخدا در تن تو ریشه عشق زده

سیب باز قهار،عاشق...

  • نسیم ....