خمار شب

۱۷ تیر ۹۶ ، ۲۲:۵۴
نسیم ....

هرزگی مختص به تن فروشی نیست

همین که از اعتماد کسی سوء استفاده کنی! هرزه ای

همین که به دروغ بگی دوستت دارم! هرزه ای

همین که خیانت کنی! هرزه ای

همین که رفاقتت به خاطر پول باشه! هرزه ای

همین که تن بدی عشق ندی!هرزه ای

همین که مردونگی نکنی!هرزه ای

و ...


مرا فکر تو کافیست برای پاک زیستن...نسیم

۶ نظر ۲۱ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۲
نسیم ....

همراه با یوگا وجودتان شروع به جوشیدن کرده است که قبلا هرگز آن را تجربه نکرده اید

کیفیتی جدید در وجود شما ایجاد می شود دروازه ای جدید که شروع به گشوده شدن کرده است

شما تبدیل به شعله ای خواهید شد که مایلید هر چه دارید با دیگران شریک شوید

اگر عمیقا عشق بورزید به تدریج متوجه خواهید شد که عشقتان بیشتر و بیشتر کیفیت مدیتیشن را پیدا میکند

سکوتی ظریف وارد وجودتان میگردد.افکار مغشوشتان شروع به ناپدید شدن میکنند

فاصله هایی از سکوت به وجود می آیند...!و شما به ژرفای وجود خود دسترسی پیدا میکنید


آنچه هستیم، نتیجه چیزی است که بدان اندیشیده‌ایم

اگر کسی با فکری پلید سخن بگوید و یا عمل کند،درد و رنج به دنبالش خواهد آمد

اگر کسی با اندیشه‌ای پاک سخن گوید و یا عمل کند

شادی به سراغش می آید وهمچون سایه‌ای هیچگاه ترکش نخواهد کرد"بــودا"
۲۱ تیر ۹۶ ، ۱۱:۴۸
نسیم ....

احساسات خیلی شبیه امواج هستند

نمی توانیم مانع آمدنشان شویم

اما میتوانیم انتخاب کنیم

روی کدامشان سوار شویم...


۴ نظر ۱۹ تیر ۹۶ ، ۲۱:۲۳
نسیم ....

جمعه،دل گرفته،یاد خاطرات بابا

تنها بودم دلم هوای دربندو کرد به یاد زمانی که با بابا کلی اونجا خاطره داشتم

رفتم به امید اینکه هوایی عوض کنم و خنکای دربند دل عطشناکمو کمی جلا بده

اما امان از دل غافل همه جا بابا رو میدیدم آخه خیلی اهل گردش بود

پیاده از دربند برگشتم تجریش،شلوغی و هیاهوی تجریش خیلی بیشتر شده و هوای گرفته وآلودش بماند...

در بازار تجریش تابی خوردم که صدای خسته ی پیرمردی توجه منو به خودش جلب کرد

با همون صدای ضعیفش بدون توجه به قیمت مغز گردو به فروشنده گفت

آقا پنج هزار تومن به من گردو میدی می خوام صبحانه بخورم

فروشنده بی ادب حرمت سن این آقارو نگه نداشت و فقط پول برایش مهم بود

داد زد نه کمتر از ... نمیشه

پیرمرد چیزی نگفت سرشو انداخت پایین و به عصایش تکیه دادو ادامه ی راه...

خیلی خودمو کنترل کردم که به فروشنده چیزی نگفتم

ولی به خاطر اینکه درسی بهش داده باشم از خودش خرید کردم

مگه در روز چند نفر آدم با پرستیژ،با توان مالی اندک از این فروشگاه پر از مواد غذایی و لوکس خرید میکرد

ای وای بر من انسانیت کجا رفته!

این پیر مرد با تمام بیسوادی مشق عشق و از حفظ بود

زمانی که نایلون گردو رو از من گرفت،پرسیدم پدرجان دیگه چی احتیاج داری؟

با مناعت طبع همراه با بغضی در گلو گفت:هیچی دخترم فقط سلامتی

دست ناتوانش و گرفتم اشک مجال نداد و ازش دور شدم...

۱۷ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۳
نسیم ....

در کتاب دنیای سوفی

امروز مطلب بسیار مفیدی رو خوندم که،تنها چیزی که لازم داریم تا فیلسوف خوبی بشویم قوه ی شگفتی است

هان شگفتی چیست؟

کودکان این قوه را دارند.واین تعجب آور نیست.پس از گذشت چند ماه در زهدان،

پا به هستی کاملا تازه ای می نهند.ولی هرچه بزرگتر می شوند قوه ی شگفتی

خود را از دست می دهند می دانید چرا؟

کودک نوزاد اگر می توانست حرف بزند،شاید اولین چیزی که می گفت این بود

که به چه دنیای عجیب و غریبی آمده است.حتما دیده ای چگونه به دور و بر خود نگاه می کند

واز روی کنجکاوی به سوی هر چه می بیند دست دراز می کند.

رفته رفته همراه با واژه آموزی ذوق و شوق خود را بیان می کند

مثلا با دیدن سگ هاپو هاپو هاپو میکند!!!!

در صورتی که شاید ما سر در نیاوریم این همه های و هوی برای چیست

و بگوییم بعله بعله هاپوست آرام بنشین!

چرا ما این طور به هیجان نیامده ایم،چون که سگ زیاد دیده ایم.

این اشتیاق و بی تابی کودک شاید صدها بار تکرار شود

تا یاد بگیرد بی سرو صدا از کنار سگ یا فیل یا...بگذرد بچه در واقع مدت ها پیش از آنکه مدت ها زبان باز کند

و مدت ها پیش از آنکه فلسفی فکر کند به جهان عادت میکند و اگر عقیده مرا بخواهی میگویم چه حیف!

سوفی عزیز،دلواپسی من این است که مبادا توهم مانند بسیاری از مردم

چنان تربیت بشوی که جهان را بدیهی بشماری.

پ.ن:و اینگونه است یکی از بزرگترین معضل های انسان امروز که با دیدن زیبایی ها وشگفتی های جهان خلقت

به شگفتی و حیرت دچار نمیشود،و حتی احساسی ترین موضوع انسان را به قلقلک وادار نمیکند

یک حالتی از مردن در زمان زنده بودن بی تفاوتی محض!

و امور محسوس اطرافش آنچنان عادی و تکراری میشود که زندگی برایش معنایی معادل روزمره گی میابد...

۵ نظر ۱۶ تیر ۹۶ ، ۱۶:۰۸
نسیم ....

می نویسم با قلمی سرد

اما مرکبی گرم،که از تاروپود وجودم رنگ میگیرد

نه سیاه،سفید مثل رویاهایم

رویاهایی که به حقیقت نپیوست

ولی بی رنگ باقی ماند در پس خاطراتم

خاطراتی که در ایستگاه کودکی پیاده شد و دست مرا بی بهانه رها کرد...نسیم

پ.ن:روز قلم بر نویسندگان انگشت بارانی گرامی باد

۴ نظر ۱۵ تیر ۹۶ ، ۰۰:۵۳
نسیم ....

کاش همه چیز به وقتش اتفاق بیفتد

همان موقع که ذوقش را داری...

۳ نظر ۱۳ تیر ۹۶ ، ۰۴:۵۰
نسیم ....

عجب فضای غریبیست فضای مجازی!

در آنجا دلباخته ها و عشاق آرام میگیرند

جاهای خالی(تنهایی)با کلمات مناسب ... پر میشود

خنده های تکراری،استیکرهای قلب وصورتک های سرد...

به تازگی دسته گلهای بدون عطروبو و پژمردگی برای هم سفارش می دهیم!

صبح ها با "صبح بخیر گلم "و شبها با گفتن" شبت شیک عشقم "صفحه ها بسته میشود

همه آنلاین،همه به وقت،به تایم

همه خانم و آقا و شاید نازخاتون و مهربانو...خطاب میشوند!

هیچ قلبی به معنای واقعی در این فضاها نمیشکند

اما،امان از وقتی که دکمه های اینترنت خاموش شود

واین انسان واقعی پا به دنیای واقعیت بگذارد

عاشقی یادمان میرود،در کنار همیم ولی فرسنگها از هم دوریم...

تا دیروز چت ها بوی عشق میداد چه شد به یکباره دست و پا گیر هم شدیم!

حتی وقتی برای دیدن همدیگر نداریم و فقط میپرسیم تلگرام داری بیا اونجا؟!

 صدای خود را ضبط میکنیم و برای هم voiceارسال میکنیم!

توهین و تحقیر کار راحتیست در فضای حقیقی!

کاری که در فضای مجازی ار آن اجتناب میکردیم!

مگر ما دروغ هستیم که در آن فضاها حظ میکنیم؟

وحال که به دنیای واقعی پا گذاشتیم رنگ با خته ایم

ما همان آقا و بانوی پشت صفحات مانیتور هستیم
فقط نزدیکتر به اندازه ی یک لمس،یک نفس
وضع خیلی خطرناکه،حال و روزمان خوب نیست بیاییم تنهایی های همدیگر را
از نزدیک بدون این واسطه ها ببلعیم،آغوش هایمان را از هم دریغ نکنیم
و از معجزه ی گرمای بوسه غافل نباشیم،وبه هم فرصت ما شدن بدهیم
برای همدیگر گل بخریم گل فروشیها به کافی نت تغییر کاربری ندهند!
وبیاییم مانند قدیم دستهایمان را دور هم حلقه کنیم وبه دنیای هم سفر کنیم
آری عزیز ما هنوز
به قدرت عشق زنده ایم...

۶ نظر ۱۰ تیر ۹۶ ، ۱۸:۴۴
نسیم ....

لنگه های چوبی درب حیاطمان گرچه کهنه اند و جیرجیر میکنند

ولی خوش به حالشان که لنگه ی همند!!!

۴ نظر ۰۶ تیر ۹۶ ، ۲۳:۵۴
نسیم ....

تنبک از نظر نوازندگی رنگ های صوتی و ساختمان فیزیکی اش یکی از پیشرفته ترین و پیچیده ترین ساز کوبه ای جهان محسوب میشود،این ساز از چوب درخت گردو، افرا یا توت به صورت یک تکه در دو قسمت تنه (حجیم تر) و نفیر (باریکتر) در اندازه های مختلف ساخته میشود.در این راستا میتوان از حسین تهرانی پدر تنبک نواز ایرانی اشاره کرد ضرب نام مناسبی برای این ساز نیست،اطلاق تنبک به این ساز بهترین پیشنهاد برای جلوگیری از چند اسمی بودن این مهمترین ساز کوبه ای پوستی ایران است.
تنبک از قسمت های (پوست،دهانه بزرگ،دهانه کوچک،تنه،پا،گلویی،دهانه) تشکیل شده است.
قدمت تنبک با نام های پهلوی دمبلک و تنبور به پیش از اسلام میرسد.
بهمن رجبی معتقد است که نام این ساز در اصل تنبک بوده وتبدیل آن به تمبک به دلیل قلب حرف (ن) ساکن به (م) قبل از حرف (ب) است،مثل اتفاقی که در تلفظ شنبه اتفاق می افتد.
استاد حسین تهرانی برای اولین بار گروه تنبک نوازی را تشکیل داد و برای آنها قطعاتی را تنظیم کرد که موجب پیشرفت هنرجویان گردیداو دستوری برای آموزش ضرب تدوین کرد که پوست تنبک را از لحاظ طنین صدا به سه قسمت میکرد و با انگشت گذاری روی ناحیه مرکزی،ناحیه میانی و ناحیه کناری، هنرجویان توانستند فرق صوتی و طنین این سه نقطه مختلف را متوجه شوند
تهرانی برای ١٠ انگشت احترام خاصی قائل بود و تاکید داشت که نوازنده تنبک باید از هرکدام این انگشتان در جای خود و بموقع بهره گرفته و از ان استفاده کند تا صدای واقعی این ساز در اغمای موسیقی طنین انداز شود...

۰۴ تیر ۹۶ ، ۲۲:۴۹
نسیم ....