خمار شب

خمار شب

ساحل دلت را به خدا بسپار
خودش زیباترین قایق را برایت می سازد...

آخرین مطالب

قهوه ی تلخ روزگار...

شنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۲:۵۷ ق.ظ
سر شب دلتنگی اَمونمو برده بود اینجور موقع ها دوای دردم بابا بود،یه سر رفتم خونه به مامانم سر زدم ولی با دیدن عکس قاب گرفته بابام بدتر شدم چندساعتی خودمو حفظ کردم تا مامان متوجه حال بدم نشه از در خونه بیرون نزده بودم،که دیدم هوا تاریک شده بود پس
بی وسیله نمیشد رفت پیش بابایی با برادرم که ماموریت تهران بود تماس گرفتم برای گرفتن ماشین بی درنگ رفتم پیشش اول نگران حالم بود نمیتونست مرخصی بگیره و همراهم بیاد چون شبکار بود ولی اصرار منو که دید حرفی نزد.ماشین و گرفتم تمام راه اشک ریختم که تواین سن چقدر به بابا بیشتر احتیاج دارم رسیده بودم پشت در بهشت زهرا ولی بابا راحت پشت کاج های سربه فلک کشیده خوابیده بود پس چرا من بی تابم ...!
ولی بازم با آرامشِ بابا و خواب زیباش آروم شدم و با نثار فاتحه ای برای تمامی رفتگان سبک تر برگشتم اونجابود که از خدا خواستم خدایا یک لحظه منو به حال خودم وامگذار میدونم تنهاو بی کَس نیستم من چون تویی را دارم که در دل شب منو راهنماست،پس به خودم میبالم و سپاسگزارت میمانم...نسیم


  • ۹۶/۰۲/۲۳
  • نسیم ....