خمار شب

خمار شب

ساحل دلت را به خدا بسپار
خودش زیباترین قایق را برایت می سازد...

آخرین مطالب

بی درنگ بد شدیم!!!

شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۰۳ ب.ظ

جمعه،دل گرفته،یاد خاطرات بابا

تنها بودم دلم هوای دربندو کرد به یاد زمانی که با بابا کلی اونجا خاطره داشتم

رفتم به امید اینکه هوایی عوض کنم و خنکای دربند دل عطشناکمو کمی جلا بده

اما امان از دل غافل همه جا بابا رو میدیدم آخه خیلی اهل گردش بود

پیاده از دربند برگشتم تجریش،شلوغی و هیاهوی تجریش خیلی بیشتر شده و هوای گرفته وآلودش بماند...

در بازار تجریش تابی خوردم که صدای خسته ی پیرمردی توجه منو به خودش جلب کرد

با همون صدای ضعیفش بدون توجه به قیمت مغز گردو به فروشنده گفت

آقا پنج هزار تومن به من گردو میدی می خوام صبحانه بخورم

فروشنده بی ادب حرمت سن این آقارو نگه نداشت و فقط پول برایش مهم بود

داد زد نه کمتر از ... نمیشه

پیرمرد چیزی نگفت سرشو انداخت پایین و به عصایش تکیه دادو ادامه ی راه...

خیلی خودمو کنترل کردم که به فروشنده چیزی نگفتم

ولی به خاطر اینکه درسی بهش داده باشم از خودش خرید کردم

مگه در روز چند نفر آدم با پرستیژ،با توان مالی اندک از این فروشگاه پر از مواد غذایی و لوکس خرید میکرد

ای وای بر من انسانیت کجا رفته!

این پیر مرد با تمام بیسوادی مشق عشق و از حفظ بود

زمانی که نایلون گردو رو از من گرفت،پرسیدم پدرجان دیگه چی احتیاج داری؟

با مناعت طبع همراه با بغضی در گلو گفت:هیچی دخترم فقط سلامتی

دست ناتوانش و گرفتم اشک مجال نداد و ازش دور شدم...

  • ۹۶/۰۴/۱۷
  • نسیم ....